تبليغاتX
من از عالم تو را تنها گزینم


من از عالم تو را تنها گزینم

 

 

گاهي وقتا

يه خداي سنگي ميخوام

نه واسه اينكه بودنش،وجودش رو واسم اثبات كنه

فقط واسه اينكه

هروقت احساس تنهايي كردم

بتونم بغلش كنم و بگم:

 

"من هنوزم تورو دارم"

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 18:43 توسط بید مجنون| |

 

 

گاهــی حجـم ِ دلــــتنـگی هایـم

 

آن قــَدر زیـاد می شود

 

که دنیــــا با تمام ِ وسعتش

... ...

برایـَم تنگ می شود ...

 

... دلتنــگـم...

 

دلتنـــــگ کسی کـــــه

 

گردش روزگارش به من که رسیــــد از حرکـت ایستـاد...

 

دلتنگ کسی که دلتنگی هایم را ندید..

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 16:16 توسط بید مجنون| |

 

 

داغونم.

پر از بغض

پر از درد

شاید هفته ی آخر باشه.آخره زندگی

 

 

هفته دیگه میرم سفر

باید یکم سر دریا داد بزنم

شاید فریاد و بغض و کینه ام رو

موجاش ببره

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 20:13 توسط بید مجنون| |

 

 

 

 

زندگی مانند جاده ای ست

پر از پیچ و خم

پر از سربالایی و سرازیری

بیاموزیم  ِ

محبت

خط سفید کناره ی جاده زندگیمان باشد

در بلندی ها و پستی ها

در پیچ و خم ها

راهنمای راه اصلی از بی راهه  زندگیمان باشد

این جاده روزی پایان می پذیرد

زیباست که هیچگاه بی راهه نرفته باشیم

نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 0:19 توسط بید مجنون| |

 

 

 

دیشب قلبم به سینه می کوبید

می کوبید و نفرینم می کرد

"وای بر اینهمه احساسی که زیر پا له شد"

شرمنده ی دلم بودم 

فقط توانستم آرام آرام اشک بریزم

کاش دلم به جای اینهمه احساس کمی عقل داشت

تا بفهمد

تقصیر من نبود

من فقط محبت می کردم

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 14:11 توسط بید مجنون| |

 

 

به سلامتی همه اونایی که به محض اینکه گفتیم برو...

به یک چشم به هم زدن رفتن...

کاش همیشه واسه حرفمون اینهمه ارزش قائل بودن

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 12:20 توسط بید مجنون| |

 

 

وصله ام زده اند به خیابان گردی....



چه کسی میداند...؟



تو با رفتنت جاده ای شکافتی..

 




که من هر روز چشمانم را به آن میدوزم

 


 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 1:55 توسط بید مجنون| |

 

 

 

خدایا!!!

 

 

کدام سیب است که مرا از این بهشت جهنمی بیرون کند؟

درختی بکار

 

من هم آدمم!

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 17:32 توسط بید مجنون| |

 

 

کاش مردهای عالم،آدم بودند

که به هوای، حواشان

بهشتی بفروشند و

...


 


سیبی بخرند.

 

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 2:43 توسط بید مجنون| |

 

 

 

 

بگذر از اين زندگيه تلخ تر از زهر

شيرين نشود كام من از شكر اين دهر

گيرم دلم از غصه تهیست،چه كنم با غم دنيا؟

شور نگردد ز نمك وسعت اين بحر

 

 


 

 

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد


در دام مانده باشد صیاد رفته باشد

 

 

نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 11:27 توسط بید مجنون| |


Design By : Night Skin